تبليغاتX
بدون شرح
نام من سرباز کوي عترت است                    دوره آموزشي ام هيئت است
پــادگــانم چــادري شــد وصــله دار             سر درش عکس علي با ذوالفقار
ارتش حيــدر محــل خدمتم                               بهر جانبازي پي هر فرصتم
نقش سردوشي من يا فاطمه است              قمقمه ام پر ز آب علقمه است
رنــگ پيراهــن نه رنــگ خاکــي است     زينب آن را دوخته پس مشکي است
اسـم رمز حمله ام ياس علــي                         افسر مافوقم عباس علي-ع

يالطيف
+ نوشته شده توسط پیمان (د) در دوشنبه 6 خرداد1387 و ساعت 10:13 بعد از ظهر |
 
كاشكي هيچ وقت هيچ كشوري احتياج به پوتين سربازي نداشته باشد 
و باشد که دیگه هیچ پسری بد بخت نشه(البته در مورد سربازی)که عمرش
رو به ک... نکشن 
+ نوشته شده توسط پیمان (د) در دوشنبه 6 خرداد1387 و ساعت 10:2 بعد از ظهر |
سلام به همه ی دوستان من الان آش خورم نمی تونم براتون مطلب جدید بنویسم

دیگه باید برم

مرخصی نمیدن نامردا

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در جمعه 13 اردیبهشت1387 و ساعت 10:50 قبل از ظهر |
دریای یخزده ـ

اردکی دلتنگ

می شکند یخ هارا شنا کنان!

..

آویزه های یخ ـ

نوک می زند گنجشک!

ناودون می غرد ...

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در چهارشنبه 26 دی1386 و ساعت 11:46 قبل از ظهر |
به هنگام وداع
بگذار که با آب دوست باشم
هم چون ماه ...

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در چهارشنبه 26 دی1386 و ساعت 11:42 قبل از ظهر |

من زندگی را دوست می دارم

مـــــــــرگ را دشمن؛

وای !  اما با که باید گفت این، من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن ؟!

امــــــا باید زیست !

بایـــــــــد زیست.

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در یکشنبه 20 آبان1386 و ساعت 12:46 بعد از ظهر |

 

این متنو خیلی دوست دارم ولی به نظرم باید حکم بلد باشی تا بفهمی چی می گه

 

 

پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم

برگی حکم داشتم

و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین

بازی شروع شد

حاکم او بود و من محکوم

همه برگ ها یم رفتند و سر برگ بیش نماند

برگی از جنس وفا رو کرد

من بالاتر آمدم

بازی در دست من افتاد

عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید

و حکم آمد از جنس چشم سیاهش

زندگی،

حکم پایین من بود

و

باختم...

 

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در سه شنبه 15 آبان1386 و ساعت 8:30 بعد از ظهر |

تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم

 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت
من یادگار عصمت غمگین اعصارم

 

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در سه شنبه 8 آبان1386 و ساعت 12:35 بعد از ظهر |

خداوندا !

تو را می خوانم !

در این کویر افتاده ام ...

گاه آبم می رسانی و گاه خشک ِ خشکم رها می کنی ...

چه خوانم تو را که تشنه و سیراب نیازمند تو ام ...

ای باران من ...

خداوندا !

باران رحمتت را بر لبان خشکم ببار ...

باشد لبان تر شوند و ذکر تو گویند...

خداوندا !

سیاهی هایم را سپید گردان ...

که تویی تنها آنکه می شوید پلیدی ها را ...

خداوندا !

بازوانم را نیرویی بخش،

تا اهرمن را از وجود خود بر کنم ...

از دیدگان خود...

تا تو را بازبینم ...

 

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در دوشنبه 7 آبان1386 و ساعت 2:0 بعد از ظهر |

فقط بخاطر تو دنیاست که زنده است

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در یکشنبه 6 آبان1386 و ساعت 12:46 بعد از ظهر |
پیمان

تو را برای تو دوست دارم و زندگی را برای نفسهای تو هر شب تو را به آسمان قلبم با واژه های روشن ستارگان با بند احساسم پیوند می زنم دوستت دارم ای ستاره شب های تنهایی من ای قشنگ ترین بهانه واسه ترانه گفتن

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در یکشنبه 6 آبان1386 و ساعت 12:42 بعد از ظهر |

دلم تنگه

 

دلم تنگه 

 

 

نام تـو عزیزتـرین صــدای تو وجــــودم

یاد تــو غریب تریـن ندای تـو سـجودم

 

با وجود عاشقیم باز من تنها میــــذاری

لااقل من ببین اگه رو من پا میـذاری

 

بیا برگرد و ببین که من دارم تمـوم می شـــــم

ایـن گل گلدونتم کـه من دارم حروم می شـم

 

مگه می شه آدمی عاشق بشه اما نگـه

مگه می شه عاشقی تنها بشه ، اما اگه

 

لااقــل یه بار دیگه برگرد ببیـنم چشاتــو

دل من تنگ واسه صدای تو خندهاتو

 

چه قشنگ بود زمان لحظه آشنـاییمـون

چه عزیز یاد تو گرچه نباشی پیشمون

 

تو میدونی من اسیرم من اسیراون نگات

تویــی محبوب دلـم منم اسیراون چشات

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در شنبه 5 آبان1386 و ساعت 10:5 بعد از ظهر |

عشق هرگز


عشق هرگز

پاییز و باز آن غوغای رنگها

پاییز فصل من ،

کز یاد می برم شبهای تیره را

شبهای سخت را... که به تلخی گریستم

پاییز و شعر و شادخواری باران و آفتاب

پاییز فصل من ، فصلی که چون خيال

 پر باز می کنم ، پرواز میکنم

ساده ، سبک ، رها ... گویی که نیستم!!!

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 11:30 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط پیمان (د) در جمعه 27 مهر1386 و ساعت 2:40 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط پیمان (د) در سه شنبه 24 مهر1386 و ساعت 1:5 بعد از ظهر |
و او همیشه هست. همیشه اینجاست . لابه لای لبخندهای تو، کنار تو، کنار
 دل لرزه ای تو...حتی پیش از آنکه لبی بجنبانی برای زمزمه ی دعاا  
 
 شب به خیر خدای مهربان من 
 
TinyPic image
 
وقتی که عقربه های ساعت از 12 می گذرد،وقتی زمین آرام می شود از تمام
تلاشها،وقتی شب پاورچین پاورچین به آسمان پا می گذارد،وقتی که با
ستاره ها و خلوت شب تنها می شوی،آن وقت احساس می کنی نسیم خنک شب برایت پیام آورده.پیامی که پر است از عطر یاس و نرگس؛پر است از قطره های ناب گلاب و پر است از لحظه های شیرین پرواز
 شب است و سکوتی دل انگیز و پر از راز. رازهایی آبی،سبز و سپید. شب است و خلوت من با خدا
 "....نمی دانم چگونه از این خلوت بنویسم؟! تا می نویسم :"من با خدا
اشکها سرازیر می شود. آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟
خدایا!کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای دوستی دراز شده بود بگیرم،لمس کنم و ببوسم!کاش دستهای تو لمس کردنی بود
کاش می توانستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر است بگذارم و زار زار گریه کنم؛برای خودم،برای تمام کارهای بدی که کردم،برای تمام گلهایی که چیدم،برای تمام شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛برای تمام یاکریم هایی که از روی دیوار پراندم؛ برای تمام وقتهایی که یادم رفت آسمان آبی است. که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟ که یادم رفت سیب چه طعمی دارد؟
خدایا! مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و مثل کبوترهای تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم
خدایا! وقتی فکر می کنم که تو چقدر دوستم داری،دلم یکجوری می شود؛یکجور خیلی خوب.خودت که بهتر می دانی
می خواهم با آبی آسمان آشتی کنم؛می خواهم با عشق دوست باشم؛می خواهم دستهای ایمان را ببوسم؛می خواهم آب را لمس کنم؛می خواهم آبی شوم
خدایا! دستم را بگیر! اگرتو نگیریشان، من می افتم، می شکنم و می میرم
خدایا! دوستت دارم.آنقدر که...اصلا چرا بگویم؟! خودت بهتر می دانی
پس
 شب به خیر خدای مهربان من
: بگذار باز هم بگویم
دوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛ دوستت دارم
التماس دعا
+ نوشته شده توسط پیمان (د) در پنجشنبه 19 مهر1386 و ساعت 8:47 بعد از ظهر |

دل تنگ

 

 شهادت امام علی رو به همتون تسلیت میگم

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در پنجشنبه 12 مهر1386 و ساعت 10:19 قبل از ظهر |

این روز ها زیاد به "آخر خط" می رسم!

سری ناسازگار زندگی سر عجیبی دارد.

هنگامیکه فکر می کنم که دیگر به آخر خط رسیده ام،

روز بعد، با طلوع خورشید، بی خیال تمام آخر خط ها!

مطلع یک تلاش تازه را می سرایم.

شاید بخاطر این باشد که چاره ی دیگری ندارم!

شاید هم به خاطر اینکه امیدوارم،

که سرانجام مبتلا به یک سری همگرای مطلوب شوم!

آخر خط ها برای من اماکن محبوبی هستند،

جایی که به یاد می آورم که خدایی هم وجود دارد!

پس هرگز نباید ناامید شد.

می گویند که خدا در نهایت است،

پس اگر آدم در خط خدا حرکت کند،

نباید هیچ وقت به آخر خط برسد!

شاید این همان سر عجیب سری ناسازگار زندگی باشد،

که هرگاه خط را اشتباه رفتی،

آنقدر می روی تا سرانجام مایوسانه به آخر آن برسی،

و اگر آن را درست انتخاب کردی،

هرگز به "آخر خط" نمی رسی ..

 

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در شنبه 7 مهر1386 و ساعت 4:38 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط پیمان (د) در دوشنبه 2 مهر1386 و ساعت 12:21 بعد از ظهر |
                  
+ نوشته شده توسط پیمان (د) در شنبه 31 شهریور1386 و ساعت 9:21 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در شنبه 31 شهریور1386 و ساعت 9:5 بعد از ظهر |

In summer you be frind

 

In autumn you loved

 

And in winter you die

 

When the spring come

 

He forget you for ever

 

And don’t never khown

 

The reson s your die was his love...

 

 

 

در تابستان دوست میشوید

در پاییز دلباخته

و در زمستان خواهی مُرد

با آمدن بهار

او تو را بر خاک فراموشی خواهد سپرد

و هرگز نخواهد دانست

...که تو از عشق او مُردی

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در شنبه 31 شهریور1386 و ساعت 9:3 بعد از ظهر |
                                  

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن
ابتداي يک پريشانيست حرفش را نزن
گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهايم بي تو باراني ست حرفش را نزن
آرزو داري که ديگر بر نگردم پيش تو
راهمان با اينکه طولاني ست حرفش را نزن
دوست داري بشکني قلب پريشان مرا
دل شکستن کار آساني است حرفش را نزن
خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني
اين شکستن نا مسلماني ست حرفش را نزن
حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام
رفتنت آغاز ويراني ست حرفش را نزن

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در جمعه 2 شهریور1386 و ساعت 11:41 قبل از ظهر |
عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده اند. فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست و نيمي ديگرش را ابرها به اسارت برده‌اند. دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمانم هواي باريدن با ابرها. در چشمان سبز تو خيره ميشوم و مرغان بازيگوش نگاهت را به لبخندي شادمانه پرواز ميدهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم. تو پلک بر هم مي‌زني و هر بار فصلي از خاطره هاي سبز من مرور مي‌شود. زمان مي‌وزد و در مسير ثانيه‌ها خاطرات من تبخير مي شوند. دشتي از حرف و باغي از کلمه ها دارم، اي دوست! هر چه بنويسم و بگويم کم است فقط ميتوانم قلبم را بشکافم و قطره خوني را به عنوان «دوستت دارم» تقديمت کنم
+ نوشته شده توسط پیمان (د) در پنجشنبه 1 شهریور1386 و ساعت 0:0 قبل از ظهر |
نظر يادت نره

آه؛ که چقدر فاصله ی ما دور است

فکر می کنم هیچ وقت نرسید

و من در کنار این دنیا تنها بمانم

و تو همیشه منظره ی من باشی

و در پیش چشم های من

و در سینه ی چشم انداز من

قبله ی نگاه من

و هیچ وقت نه در کنار چشم های من

هیچ وقت

در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو

تو را خواهم دید

وآنگاه چه بگویم

به یک نابینا؛یک بیگانه؛یک دوردست

که چه ها می بینم؟

 

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 10:15 بعد از ظهر |

                        

ترک دلم شکست کسی به دادم نرسید گریه های تنهایی مو هیشکی به جز خودم ندید

 از هم دیگه جدا شدیم به راه و رسم زندگی بودن تو یه لحظه بود رفتن تو همیشگی

 حرفی نزن چیزی نگو فقط بزار گریه کنم میخوام با بارون چشام فاصله رو پر بکنم

 امشب شب بی کسیه یکی به دادم برسه تنهاترین مرد زمین امشب به آخر میرسه

 امشب شب تنهاییه سر رو زانو میزارم آخه تو اینجا نیستی و غزل غزل گریه دارم

 غزل غزل گریه دارم

 غصه نشسته رو دلم هنوز برای شونه هات ارزش اشکو قائلم

 حرفی نزن چیزی نگو فقط بزار گریه کنم میخوام با بارون چشام فاصله رو پر بکنم

 حرفی نزن چیزی نگو فقط بزار گریه کنم میخوام با بارون چشام فاصله رو پر بکنم

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در سه شنبه 30 مرداد1386 و ساعت 11:7 بعد از ظهر |

دردها
      برای فریاد شدن
                        واژه کم دارند


و کلمات..

       به علت دروغ پردازی،

                     تا اطلاع ثانوی
                              در قرنطینه...!


سکوت می کنم....


    فارغ از هرچه واژه و تعبیرش

                  مرا آنطور که می خواهی بنواز


                                          با آوای عشق.......

 

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در سه شنبه 30 مرداد1386 و ساعت 12:55 بعد از ظهر |
پروانه بی پروا شدن " ">Image and video hosting by TinyPic عشق یعنی سر به زیر انداختن " ">Image and video hosting by TinyPic درحریم دلبری جان باختن " ">Image and video hosting by TinyPic عشق یعنی بر سر دار آمدن ">Image and video hosting by TinyPic بی محابا دیدن یا ر آمدن ">Image and video hosting by TinyPicعشق یعنی پرزدن بی بال وپر ">Image and video hosting by TinyPic دیده را دریا نمودن تا سحر ">Image and video hosting by TinyPic عشق یعنی گفتگو با کربلا ">Image and video hosting by TinyPic سر کشیدن باده از جام بلا ">Image and video hosting by TinyPic عشق یعنی دیده برخنجرزدن ">Image and video hosting by TinyPic مثل طوطی درقفس پرپرزدن >Image and video hosting by TinyPicعشق یعنی گم شدن در جام می >Image and video hosting by TinyPic راز دل بی پرده بشنیدن زنی Image and video hosting by TinyPic عشق یعنی خاک پای خاکیان ">Image and video hosting by TinyPic می زدن در حلقه ی افلاکیان ">Image and video hosting by TinyPic عشق یعنی مثل یک گل وا شدن ">Image and video hosting by TinyPic فــارغ از بی تابی دنیـــا شـدن
+ نوشته شده توسط پیمان (د) در سه شنبه 30 مرداد1386 و ساعت 12:52 بعد از ظهر |
یاسین مرادی

دوست دارم ای مهربون

                              واسه همیشه پیشم بمون

                                                                 دارم بهت میگم گلم

                                                                                          دوست دارم تا بی کرون

دوست دارم تا اخرش 

                           تا وقتی که  بشه باورت

                                                         دوست دارم سبد سبد

                                                                                       تا همیشه یا که ابد

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در سه شنبه 30 مرداد1386 و ساعت 12:48 بعد از ظهر |
   شکسپير ميگه:عشق مثل آبه مي توني تو دستات قايمش کني ولي يه روز دستات باز مي کني مي بيني همش چکيده بي اينکه بفهمي دستت پر ازخاطرست                                              

                             دوست دارم

+ نوشته شده توسط پیمان (د) در دوشنبه 29 مرداد1386 و ساعت 11:25 بعد از ظهر |





Powered by WebGozar

JavaScript Codes www.tarhebartar.ir
http://www.javakhafan.9f.com.com-->
.