تبليغاتX
بدون شرح

 خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
 نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد 
 

به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد 
 

دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد

تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

 

 

+ نوشته شده توسط پیمان در شنبه 6 تیر1388 و ساعت 11:58 بعد از ظهر |
دقایق زجرآور من

                       به مرداب عشق تو فرو می خزند

                                                                    و تو نیلوفر آن مردابی

ریشه در مرداب ... عشق را در اعماق فرو رفته ای

                                        عاشق دلشکسته  ... این بار که آمده بودم ... دلم را شکستی!

علي فتح اللهي

+ نوشته شده توسط پیمان در شنبه 6 تیر1388 و ساعت 11:56 بعد از ظهر |

             در آن شهری که مردانش زنا مردمی عصا از کور می دزدند

                                         **********

                         من خوش باور نادان محبت ارزو کردم

 

+ نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه 4 خرداد1388 و ساعت 9:25 بعد از ظهر |
KAVIRAN.Blogfa.com  کويران كويران
+ نوشته شده توسط پیمان در جمعه 1 خرداد1388 و ساعت 12:54 بعد از ظهر |

باران نباش 

تا با التماس به پنجره بکوبی تا نگاهت کنند

ابر باش

که با التماس نگاهت کنند تا بباری....!

+ نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه 24 بهمن1387 و ساعت 7:25 بعد از ظهر |
حس بدی دارم کجایی تو؟
حسی شبیه انتظار یک مترسک
احساس می کنم تمام واژه هایم
خشکید  گویی  پیش چشمانت هدر رفت
دیشب نبودی پیش من
بودی ولیکن
تو قبل رفتی یا همینک؟
داغ نبودت تازه است انگار
باور کنم عشقم همین است؟
تو  قول دادی پر کنی این بار
جایی که بعد از رفتنت همیشه خالی بود
جایی که  هرباری که من می کندمش از قبل
معلوم تر می شد و باقی بود...
+ نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه 3 دی1387 و ساعت 2:52 بعد از ظهر |
 

                         زندگی حکایت مرد یخ فروش است

                                                                                                                    که گفتند فروختی گفت نه تمام شد

+ نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه 1 مهر1387 و ساعت 11:19 قبل از ظهر |
 

 

اگر یادتان بود و باران گرفت

                           دعائی هم به جان بیابان کنید

+ نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه 1 مهر1387 و ساعت 10:59 قبل از ظهر |
اعتراف می کنم!
همیشه از آخر نبودن تو ترسیده ام
از اتفاق رنجیدنت
از دوباره خواب ندیدنت
از تنهایی سیاه ترانه هایم
از سکوت ممتد نفسهایم
از خودم !
از تو !
آنقدر بچگی کردم
تا مجبور شدی به پرسیدن سال تولدم
باورت نشد
خندیدی و گفتی :
خانمی شدی برای خودت
خندیدم : برای خودم ؟
خندیدی !! خندیدی !! خندیدی !!
اعتراف می کنم !
گاهی از تکرار خنده هایت ترسیده ام
از تامل و فکری که می کنی
از نگاههای کش دارت
از بزرگیت ، صبوریت
از تحمل دستهای سخاوتمندت
از خودت !
از من !
اعتراف می کنم !
من ، ساده به دنیا آمده ام
و این بی انصافی است .
+ نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه 5 شهریور1387 و ساعت 10:40 بعد از ظهر |
 

۱۹ مرداد تولد یکی از عزیزترین افراد زندگیه منه . یعنی...جون تولدت مبارک . خیلی دوستت دارم . امیدوارم به همه آرزوهات برسی و همیشه موفق باشی. تولد همه اونایی که فردا تولدشونه مبارک اینشاالله ۱۰۰۰ سال به خوبی و خوشی زنده باشین.

 

تولدت مبارک عزیزم

تقدیم با عشق فراوان با یه گلستان گل

+ نوشته شده توسط پیمان در جمعه 18 مرداد1387 و ساعت 10:17 بعد از ظهر |
 

پیچیده ترین ماجرای جهان. خود جهان است.

این نه مغلطه که حقیقتی نمودار و پیوسته در کل و جزء اوست.

همچون ژرف ترین و ساده ترین احساسات که ممزوج٬ درهم و با هم اند.

ایجادگر چنین شگفتی ای٬ خود نهایت اسرار است٫ همو که پیچیدگی های حقیقت را پدیدار کرده و از عالم٬ ژرف تر و بر آن مسلط است.

راهی بدو یافتن٬ سخت دشوار......

تنها حسی از هرم وجودش در همه جا٬ پراکنده و متراکم شده است.

.

+ نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه 9 مرداد1387 و ساعت 7:58 بعد از ظهر |
   روح من تقویمی ست که جز خزان ندارد...کسی آیا درود مرا به سپیدارها می رساند؟؟؟
+ نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه 9 مرداد1387 و ساعت 7:54 بعد از ظهر |

 

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

+ نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه 8 مرداد1387 و ساعت 10:54 قبل از ظهر |
بدان از دید خداوند پنهان نیستی پس بنگر چگونه ای
+ نوشته شده توسط پیمان در یکشنبه 6 مرداد1387 و ساعت 8:1 بعد از ظهر |
نام من سرباز کوي عترت است                    دوره آموزشي ام هيئت است
پــادگــانم چــادري شــد وصــله دار             سر درش عکس علي با ذوالفقار
ارتش حيــدر محــل خدمتم                               بهر جانبازي پي هر فرصتم
نقش سردوشي من يا فاطمه است              قمقمه ام پر ز آب علقمه است
رنــگ پيراهــن نه رنــگ خاکــي است     زينب آن را دوخته پس مشکي است
اسـم رمز حمله ام ياس علــي                         افسر مافوقم عباس علي-ع

يالطيف
+ نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه 6 خرداد1387 و ساعت 10:13 بعد از ظهر |
 
كاشكي هيچ وقت هيچ كشوري احتياج به پوتين سربازي نداشته باشد 
و باشد که دیگه هیچ پسری بد بخت نشه(البته در مورد سربازی)که عمرش
رو به ک... نکشن 
+ نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه 6 خرداد1387 و ساعت 10:2 بعد از ظهر |
سلام به همه ی دوستان من الان آش خورم نمی تونم براتون مطلب جدید بنویسم

دیگه باید برم

مرخصی نمیدن نامردا

+ نوشته شده توسط پیمان در جمعه 13 اردیبهشت1387 و ساعت 10:50 قبل از ظهر |
دریای یخزده ـ

اردکی دلتنگ

می شکند یخ هارا شنا کنان!

..

آویزه های یخ ـ

نوک می زند گنجشک!

ناودون می غرد ...

+ نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه 26 دی1386 و ساعت 11:46 قبل از ظهر |
به هنگام وداع
بگذار که با آب دوست باشم
هم چون ماه ...

+ نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه 26 دی1386 و ساعت 11:42 قبل از ظهر |

من زندگی را دوست می دارم

مـــــــــرگ را دشمن؛

وای !  اما با که باید گفت این، من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن ؟!

امــــــا باید زیست !

بایـــــــــد زیست.

+ نوشته شده توسط پیمان در یکشنبه 20 آبان1386 و ساعت 12:46 بعد از ظهر |

 

این متنو خیلی دوست دارم ولی به نظرم باید حکم بلد باشی تا بفهمی چی می گه

 

 

پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم

برگی حکم داشتم

و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین

بازی شروع شد

حاکم او بود و من محکوم

همه برگ ها یم رفتند و سر برگ بیش نماند

برگی از جنس وفا رو کرد

من بالاتر آمدم

بازی در دست من افتاد

عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید

و حکم آمد از جنس چشم سیاهش

زندگی،

حکم پایین من بود

و

باختم...

 

+ نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه 15 آبان1386 و ساعت 8:30 بعد از ظهر |

تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم

 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت
من یادگار عصمت غمگین اعصارم

 

+ نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه 8 آبان1386 و ساعت 12:35 بعد از ظهر |

خداوندا !

تو را می خوانم !

در این کویر افتاده ام ...

گاه آبم می رسانی و گاه خشک ِ خشکم رها می کنی ...

چه خوانم تو را که تشنه و سیراب نیازمند تو ام ...

ای باران من ...

خداوندا !

باران رحمتت را بر لبان خشکم ببار ...

باشد لبان تر شوند و ذکر تو گویند...

خداوندا !

سیاهی هایم را سپید گردان ...

که تویی تنها آنکه می شوید پلیدی ها را ...

خداوندا !

بازوانم را نیرویی بخش،

تا اهرمن را از وجود خود بر کنم ...

از دیدگان خود...

تا تو را بازبینم ...

 

+ نوشته شده توسط پیمان در دوشنبه 7 آبان1386 و ساعت 2:0 بعد از ظهر |

فقط بخاطر تو دنیاست که زنده است

+ نوشته شده توسط پیمان در یکشنبه 6 آبان1386 و ساعت 12:46 بعد از ظهر |
پیمان

تو را برای تو دوست دارم و زندگی را برای نفسهای تو هر شب تو را به آسمان قلبم با واژه های روشن ستارگان با بند احساسم پیوند می زنم دوستت دارم ای ستاره شب های تنهایی من ای قشنگ ترین بهانه واسه ترانه گفتن

+ نوشته شده توسط پیمان در یکشنبه 6 آبان1386 و ساعت 12:42 بعد از ظهر |

دلم تنگه

 

دلم تنگه 

 

 

نام تـو عزیزتـرین صــدای تو وجــــودم

یاد تــو غریب تریـن ندای تـو سـجودم

 

با وجود عاشقیم باز من تنها میــــذاری

لااقل من ببین اگه رو من پا میـذاری

 

بیا برگرد و ببین که من دارم تمـوم می شـــــم

ایـن گل گلدونتم کـه من دارم حروم می شـم

 

مگه می شه آدمی عاشق بشه اما نگـه

مگه می شه عاشقی تنها بشه ، اما اگه

 

لااقــل یه بار دیگه برگرد ببیـنم چشاتــو

دل من تنگ واسه صدای تو خندهاتو

 

چه قشنگ بود زمان لحظه آشنـاییمـون

چه عزیز یاد تو گرچه نباشی پیشمون

 

تو میدونی من اسیرم من اسیراون نگات

تویــی محبوب دلـم منم اسیراون چشات

+ نوشته شده توسط پیمان در شنبه 5 آبان1386 و ساعت 10:5 بعد از ظهر |

عشق هرگز


عشق هرگز

پاییز و باز آن غوغای رنگها

پاییز فصل من ،

کز یاد می برم شبهای تیره را

شبهای سخت را... که به تلخی گریستم

پاییز و شعر و شادخواری باران و آفتاب

پاییز فصل من ، فصلی که چون خيال

 پر باز می کنم ، پرواز میکنم

ساده ، سبک ، رها ... گویی که نیستم!!!

+ نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 11:30 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط پیمان در جمعه 27 مهر1386 و ساعت 2:40 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه 24 مهر1386 و ساعت 1:5 بعد از ظهر |
و او همیشه هست. همیشه اینجاست . لابه لای لبخندهای تو، کنار تو، کنار
 دل لرزه ای تو...حتی پیش از آنکه لبی بجنبانی برای زمزمه ی دعاا  
 
 شب به خیر خدای مهربان من 
 
TinyPic image
 
وقتی که عقربه های ساعت از 12 می گذرد،وقتی زمین آرام می شود از تمام
تلاشها،وقتی شب پاورچین پاورچین به آسمان پا می گذارد،وقتی که با
ستاره ها و خلوت شب تنها می شوی،آن وقت احساس می کنی نسیم خنک شب برایت پیام آورده.پیامی که پر است از عطر یاس و نرگس؛پر است از قطره های ناب گلاب و پر است از لحظه های شیرین پرواز
 شب است و سکوتی دل انگیز و پر از راز. رازهایی آبی،سبز و سپید. شب است و خلوت من با خدا
 "....نمی دانم چگونه از این خلوت بنویسم؟! تا می نویسم :"من با خدا
اشکها سرازیر می شود. آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟
خدایا!کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای دوستی دراز شده بود بگیرم،لمس کنم و ببوسم!کاش دستهای تو لمس کردنی بود
کاش می توانستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر است بگذارم و زار زار گریه کنم؛برای خودم،برای تمام کارهای بدی که کردم،برای تمام گلهایی که چیدم،برای تمام شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛برای تمام یاکریم هایی که از روی دیوار پراندم؛ برای تمام وقتهایی که یادم رفت آسمان آبی است. که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟ که یادم رفت سیب چه طعمی دارد؟
خدایا! مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و مثل کبوترهای تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم
خدایا! وقتی فکر می کنم که تو چقدر دوستم داری،دلم یکجوری می شود؛یکجور خیلی خوب.خودت که بهتر می دانی
می خواهم با آبی آسمان آشتی کنم؛می خواهم با عشق دوست باشم؛می خواهم دستهای ایمان را ببوسم؛می خواهم آب را لمس کنم؛می خواهم آبی شوم
خدایا! دستم را بگیر! اگرتو نگیریشان، من می افتم، می شکنم و می میرم
خدایا! دوستت دارم.آنقدر که...اصلا چرا بگویم؟! خودت بهتر می دانی
پس
 شب به خیر خدای مهربان من
: بگذار باز هم بگویم
دوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛ دوستت دارم
التماس دعا
+ نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه 19 مهر1386 و ساعت 8:47 بعد از ظهر |





Powered by WebGozar

http://www.javakhafan.9f.com.com-->
.